۱۳۸۹ شهریور ۱۵, دوشنبه

تاريخچه نام افغانستان



در کتاب افغانستان در مسير تاريخ اثر مير غلام محمد غبار از کلمهٔ «آريانا» به عنوان نام تاريخي افغانستان نام برده شدهاست.اما از آنجا که در آن زمان افغانستان داري هويت يک کشور نبوده ين نام را نميتوان بعنوان نام قديمي افغانستان قلمداد کرد و حتي ميتوان آريانا را همان کلمهٔ يران دانست.

دکتر ذبيح الله صفا باور دارد: (ائيرين همان نامي است که در زبان پهلوي به «اِران» (يران با ياء مجهول) مبدل گشت و در دورة اسلامي يران (با ياء معلوم) خوانده شد... که میتوان آن را سرزمين اصلي آريا ناميد.رک به : حماسه سريي در يران ، ص ۴۴

شادروان احمد علي کهزاد را نيز باور برين بود که : (همين نام يريانا و آريانا بود که بعدها در پارس «پارسه» با تغيري اندک «يران» قبول شد.)رک به : رسالة آريانا

استرابون (Strobo – ۴۰ ق م – ۴۰ م) ، جغرافيدان معروف عهد قديم يونان ، که اندکي بعد از سقوط دولت يوناني باختر میزيست ، از محدودهٔ جغرافييي افغانستان امروزي با نام آريانا ياد کرده ، باختر و بلخ و سند را هم جزئي از آريانا بشمار آوردهاست. رک به: تاريخ افغانستان / مهديزاده کابلي

کلمه ديگري که به عنوان نام قديم افغانستان استفاده ميشود «خراسان» است که نام بخشي از «يران تاريخي» است. خراسان بزرگ به بخش شرقي يران تاريخي گفته میشده. ۱

احمد شاه دراني از شاهان پشتون افغانستان، در سال ۱۷۴۷ ميلادي، رسما به عنوان شاه خراسان تاجگذاري نمود

واژهٔ افغانستان نخستين بار در زمان شاه شجاع و پس از نيمهٔ قرن ۱۹ توسط انگليسها در برخي معاهدهها استفاده شد.

افغان اگرچه در لغت به معني ناله و فغان است اما در حقيقت مستعرب واژهٔ اوغان است که به اقوام پشتون گفته میشود اما قانون اساسي افغانستان هر تبعهٔ کشور افغانستان را صرفنظر از قومي که بدان تعلق دارد «افغان

يشينه‌ي اسلام در افغانستان از ورود مسلمانان تا ظهور گوركانيان




در سال هيجدهم يا بيست ‌و دوم هجري "احنف ‌بن ‌قيس ‌تميمي" كه به دنبال "يزدگرد" بود، از مسير طبسين(1)  به"خراسان" آمد؛ هرات را با جنگ گشود؛ "صحارعبدي" را در آنجا گماشت و سپس، مرورود، بلخ و مناطق شمالي خراسان، از نيشابور تا تخارستان، را تصرف نمود.(2)  و پس از بازگشت به مرو "ربعي‌ بن ‌عامر" را به امارت تخارستان منصوب‌ كرد(3)  خراسان، سيستان و سرزمين‌هاي اطراف آن در اين ‌زمان زير نظر امير بصره اداره ‌مي‌شد. بنابر اين، پس از اينكه "عثمان ‌بن‌ عفان" "ابوموسي اشعري" را از امارت بصره عزل ‌كرد و "عبدالله ‌بن ‌عامر ‌بن‌ كريز" را جايگزين او كرد، اداره‌ي امور خراسان و سيستان و ادامه‌ي فتوحات در اين منطقه  بدو سپرده ‌شد. (4(

"يزدگرد" به‌ سال ٣١ هجري- در دوران خلافت "عثمان"- در مرو كشته‌ شد(5) و "عبدالله ‌بن عامر" براي سركوبي شورش مردم فارس كه به ‌رهبري "ماهك ‌بن ‌شاهك" قيام ‌كرده‌ بودند، روانه‌ي فارس شد. فتنه را خاموش‌(6) كرد؛ سپس به سوي خراسان روي ‌نمود و مقدمه‌ي لشكر را به "احنف ‌بن ‌قيس" سپرد.(7)شهرها و مناطق مختلف خراسان كه پيش از اين در دوره‌ي "عمر بن‌ خطاب" فتح ‌شده‌ بودند و  پس از مدتي جملگي از اطاعت مسلمانان خارج شده‌ بودند، در اين دوره بار ديگر به‌ تصرف مسلمانان درآمدند. هرات ديگربار، به‌دست "احنف ‌بن‌ قيس" فتح ‌شد و بوشنج نيز توسط "طاهر ‌بن ‌حسن‌ بن ‌مصعب" گشوده ‌شد.(8) در سال ٣٢ هجري "احنف ‌بن ‌قيس" از سوي "ابن ‌عامر" مرورود را محاصره‌ كرد. مردم مرو سرانجام با پذيرش خراج شصت ‌هزار درهمي تسليم ‌شدند و پيمان صلح در محرم‌ الحرام همان سال بسته ‌شد.(9(

مردم تخارستان، جوزجان، طالقان و فارياب سپاهي سي‌هزار نفري براي رويارويي با مسلمانان آماده ‌كردند؛ اما، احنف ايشان را تا "رسكن" كه در دوازده فرسخي قرارگاه سپاهيان مسلمان در مرورود بود، بازپس ‌‌راند. سپس، بر جوزجان و بلخ چيره‌ شد، به ‌ازاي دريافت چهارصد هزار درهم با مردم آنجا صلح‌ كرد و پسر عموي خود، "بشر بن متشمس" را حكمران آنجا نمود. (10(

"عبدالله ‌بن‌ عامر" "عبدالرحمن ‌بن ‌سمره" را همراه با لشكري مجهز به سيستان فرستاد. "ابن ‌سمره" سيستان را گشود و از آنجا به ‌سوي كابل رفت و پس از رسيدن به كابل شهر را محاصره ‌كرد. "كابل‌شاه" يك ‌سال در برابر سپاهيان "عبدالرحمن" ايستادگي نشان ‌داد؛ اما، سرانجام شكست را پذيرفت و شهر به‌دست مسلمانان افتاد. (11) پيش از آن در سال ٢٣ هجري، در دوران خلافت "عمر بن‌ خطاب" لشكر مسلمانان از راه كرمان به‌ حدود خراسان رسيده‌ بود و دو تن از فرماندهان به نامهاي "عاصم‌ بن ‌عمرو تميمي" و "عبدالله ‌بن ‌عمير" به سيستان و مركز آن يعني زرنج حمله ‌كرده ‌بودند كه سرانجام مردم زرنج به ‌دادن خراج رضايت‌ داده و صلح ‌نموده‌ بودند. در اين ‌دوره، گستردگي سيستان بيش از خراسان بود و مرزهاي آن به قندهار مي‌رسيد.(12(

امام‌ علي(ع) پس از تصدي خلافت و استقرار در مدينه، خواهرزاده‌ي خويش-"جعدة بن‌ هبيره‌ي‌ مخزومي"- را براي انجام امور خراسان بدين‌ سوي فرستاد و بدو فرمود: مناطقي از خراسان را كه فتح‌ نشده ‌است، فتح‌كند. (13) پس ازمدتي جمعي از خراسانيان در برابر جعده شورش ‌كردند؛ او به مركز خلافت بازگشت و "خليد بن ‌قرة" جايگزين وي‌ در خراسان شد.(14) در دوران خلافت امام علي(ع)، "ربعي‌ بن ‌كاس" امير سجستان و مناطق اطراف آن بود.(15) بدين ‌ترتيب، بسياري از مناطق خراسان و سيستان در دوره‌ي خلفاي راشدين فتح‌ شدند و اگر هم  مسلمان نشدند، با پرداخت جزيه و خراج در كنار مسلمانان به زندگي ادامه دادند. بادغيس هم در دوران حكومت "معاويه" به‌دست "عبدالرحمن بن سمرة" فتح ‌شد. (16) در زمان امويان، خراسان و سيستان خاستگاه شورشها و جنبشهاي ضد اموي بود. قيام "يحيي ‌بن ‌زيد" و خروج "ابومسلم خراساني" كه به روي ‌كار‌ آمدن عباسيان منجر شد، نمونه‌ي آشكاري از اين شورشها و جنبشهاست. (17) با قتل "ابومسلم" به‌دست "منصور عباسي" خراسان كه پيش از اين پشتيبان عباسيان در سرنگوني امويان بود به خاستگاه شورشهاي خونخواهانه بدل‌ شد. شورش "استاد‌سيس" در بادغيس، در سال ١٥٠ هجري(18) و شورش "المقنع" در حدود سال ١٥٩ از آن جمله است. (19) به ‌دنبال سركوبي اين شورشها عملكرد خوارج در خراسان و سيستان شدت ‌گرفت و اينان تا عصر طاهريان از مهمترين عوامل تشنج در خراسان و سيستان شدند.(20) با برگزيده‌ شدن "طاهر بن‌ حسين" از سوي خليفه‌ي عباسي به‌ فرمانروايي خراسان(٢٠٥ه.ق.) نخستين سلسله‌ي بومي وابسته به خلافت عباسي در خراسان پايه‌ريزي ‌شد. اين سلسله كه زادگاه بنيانگذار آن پوشنگ(21) هرات بود(22) سرفصل تازه‌اي را در تاريخ خراسان و دولتهاي اسلامي گشود. در زمان طاهريان، خراسان از نظر اقتصادي و فرهنگي شكوفا شد. دوران صفاريان به نبرد و خونريزي و توسعه ‌طلبي حاكمان صفاري گذشت و شهرهاي هرات(23)، بُست(24) و كابل(25) مهمترين مناطق خراسان و سيستان بودند كه مورد توجه آنان قرار گرفتند.

در دوران سامانيان، خراسان جايگاه سياسي- اقتصادي ويژه‌اي داشت؛ به ‌همين سبب، اميران ساماني گاهي با رضايت و در بسياري از موارد از روي ترس و احتياط، سرداران نامور و بزرگان خاندانهاي كهن را به حكمراني خراسان برمي‌گزيدند.(26) در اين دوره "آل‌فريغون" كه اميراني بلند همت، دانش‌دوست و ادب‌پرور بودند، حكومت موروثي خود را بر جوزجان حفظ كرده ‌بودند و عالمان و اديبان را از اطراف و اكناف به دربار خويش فرا مي‌خواندند.(27) خراسان و ماوراءالنهر در اين عصر مركز تجديد حيات فرهنگي گرديد كه ظهور زبان فارسي نو، شكل‌گرفتن آن در سروده‌هاي حماسي ملي و توسعه‌ي نوعي سبك معماري و نقاشي ايراني، از جلوه‌هاي آن بود.(28) مدت حكومت غزنويان در خراسان كوتاه بود و با آنكه در آغاز به خراسان ثبات سياسي بخشيد، اما نتوانست از اين منطقه در برابر سلجوقيان حمايت كند. (29(

سلاطين سلجوقي گرچه برنقاط مختلف اين منطقه احاطه ‌داشتند، غوريان به مثابه‌ي يك دولت نيرومند بر بسياري از مناطق اين سرزمين حكمراني مي‌كردند(30). با روي‌ كار آمدن خوارزمشاهيان در خوارزم و به تحريك خليفه‌ي عباسي، غوريان با خوارزمشاهيان به نبرد برخواستند(31) كه نتيجه‌ي اين دشمنيها و نبردها كشته‌ شدن "غياث‌ الدين ‌محمود"- آخرين پادشاه مقتدر غوري- و رو به ‌زوال نهادن پادشاهي غوريان بود و در نهايت، اين پادشاهي به سال ٦١٢ هجري سقوط‌كرد(32( 

با حمله‌ي مغول به پايتخت خوارزمشاهيان، "سلطان ‌محمد خوارزمشاهي" به‌ جاي دفاع از پايتخت به خراسان گريخت و پس از مدتي سرگرداني در اطراف بلخ و نيشابور به عراق عجم پناه ‌برد. فرماندهان چنگيزخان و سپاهيان مغول او را تعقيب ‌كردند. گرچه مأموريت فرماندهان مغولي در دستگيري سلطان‌ محمد خلاصه مي‌شد، مأمور براي فتح نبودند و هنگام گذار از بلخ به اظهار اطاعت و فرمانبري نمايندگان اين شهرها بسنده‌ كردند، اين تعقيب و گريز، آغازي بود براي لشكركشيهاي بعدي مغولان به اين شهرها و ديگر مناطق خراسان.(33(

مغولان، پس از پايان كار سلطان خوارزم و گشودن قلب امپراتوري خوارزمشاهيان، خوارزم و ماوراءالنهر، در بهار سال ٦١٨ براي به‌دست‌آوردن مناطق ديگر آن از جمله خراسان، از آمودريا گذشتند. بلخ داوطلبانه تسليم ‌شد و از خشونت و كشتار در ‌امان ‌ماند. نوبت به طالقان رسيد و چنگيزيان پس از  درهم‌كوبيدن آن، باميان را محاصره‌ كردند. در جريان محاصره، يكي از نوادگان چنگيز به نام"موتوفن" تير خورد و كشته ‌شد. به انتقام خون او، خان مغول پس از فتح شهر دستور داد: هيچ موجودي را زنده نگذارند، حتي كسي را غنيمت ‌نگيرند(34(

در اين ‌اثناء شاهزاده‌ي خوارزم، "جلال الدين منكبرني"- پسر سلطان‌ محمد كه به غزنين گريخته ‌بود- سپاهي گرد آورد و لشكري از مغولان را در تخارستان درهم‌ كوبيد؛(35) اما، چندي بعد، از سپاه انتقامجوي مغول شكست‌ خورد و به هندوستان گريخت. چنگيزيان به تلافي شكست پيشين، ساكنان غزنين را قتل ‌عام‌ كردند و تمامي مردم هرات را از دم‌ تيغ گذراندند.(36(

در ٦٢٦ چنگيزخان مرد؛ امپراتوري‌اش براي چهار پسرش: جوجي، جغتاي، اكتاي و تولي ماند(37) و "اكتاي" جانشين پدر شد.(38) مغولان اين بار به امر "اكتاي ‌قاآن" عازم ايران شدند تا "جلال الدين" را كه نيروي دوباره‌اي يافته و درصدد بازپس‌گيري سلطنت خوارزمشاهيان بود سركوب‌ كنند. بدين ‌ترتيب، غزنين، كابل و ... براي چندمين بار تاخت و تاز مغولان را به خود ديد. (39(

در سال ٦٤٨ "ملك‌ شمس‌ الدين"- سر سلسله‌ي آل‌كرت- توانست با جلب حسن‌ نيت "منكوقاآن"‌حكومت تمام ولايتهاي هرات، پوشنگ، غور، غرجستان، فارياب، فراه، كابل، غزنين و...(40) را به‌دست ‌گيرد و حكومتي بنياد گذارد كه تا سال ٧٨٣ در هرات و پيرامون آن حكمراني مي‌نمود و در بيشتر موارد فرمانبردار مغولان بود(41(

در ٦٥١ "منكوقاآن" تصميم‌ گرفت با گسيل ‌ساختن برادران خويش- "قوبيلاي" و "هلاكو"- به‌ ترتيب به چين و آسياي ‌غربي، كشورگشاييهاي چنگيزيان را تكميل و تحكيم كند(42). هلاكو با عبور از مرغزارهاي شبرغان(43)، برانداختن خلافت ‌عباسي و سركوبي اسماعيليان، فتوحات مغول را تا ساحل درياي‌ مديترانه گسترش ‌داد و  بزرگترين بخش سرزمين‌هاي امروزين خاورميانه را تصرف كرد(44(

سالها پس از او- در "دوران غازان‌خان"- ميان الجايتو كه نايب سلطان در خراسان بود و آل‌ كرت كه در هرات حكمراني مي‌كردند، كدورتي پيش‌ آمد. اين مسئله سبب‌ شد تا الجايتو پس از رسيدن به‌ قدرت، در سال ٧٠٦ سپاهي را براي تنبيه فخرالدين ‌كرت به هرات بفرستد. فخرالدين با نقشه‌اي حساب‌شده فرمانده‌ي مغول و سپاهيانش را كشت؛ اما الجايتو سپاه ديگري فرستاد، شهر را محاصره ‌كرد و سرانجام آنجا را تصرف‌ نمود.(45(

"ابوسعيد" - پسر الجايتو- در نُه ‌سالگي حاكم خراسان شد(46) و  سپس، در ٧١٧ هجري جانشين پدر گرديد. او "آخرين ايلخان مقتدر" بود(47) و با مرگ وي در سال ٧٣٦ سلسله‌ي ايلخانيان به‌ سرعت رو به زوال نهاد و قلمرو گسترده‌ي آنان به قسمتهاي كوچك تقسيم گرديد.(48(

پس از مرگ "ابوسعيد" دوران فترتي در تاريخ سياسي خراسان و سيستان و سرزمين‌هاي اطراف آن حاصل ‌شد و در مناطق مختلف سلسله‌هاي متعدد‌ ظهور كردند. سلسله‌هاي آل ‌جلاير، آل‌ مظفر، امراي چوپاني، اينجو و سربداران برآمدند و هركدام در قسمتي قدرت ‌يافتند، علاوه‌ي بر اينكه حكومتهاي نيمه‌ مستقل ديگري همچون آل ‌كرت، اتابكان‌ فارس و نظير آن وجود داشتند(49(

`پي‌نوشتها

1.  در ايالت قهستان كه جغرافي‌نويسان عرب آن را از توابع خراسان شمرده‌اند دو شهر وجود داشت كه هنوز باقي است و هردوي آنها را طبس مي‌ناميدند و به اين جهت جغرافي‌نويسان مسلمان آنها را به صيغه‌ي تثنيه ضبط كرده و "طبسين " گفته‌اند.(لسترنج؛ جغرافياي تاريخي سرزمين‌هاي خلافت شرقي؛ ترجمه: عرفان، محمود؛ تهران: انتشارات علمي و فرهنگي، چ6، 1383ه.ش.، ص385(

2. طبري، ابوجعفر محمد بن جرير؛ تاريخ الامم و الملوك ؛ بيروت: دارالكتب العلميه؛ چ1، 1407ه. ق.، ج 2، صص 545- 546؛ ابن جوزي، ابوالفرج عبدالرحمن بن علي؛ المنتظم في تاريخ الملوك و الامم؛ تحقيق: عبدالقادر عطا ، محمد و مصطفي؛ بيروت: دارالكتب العلميه، چ1، 1412ه.ق. ، ج 4 ، ص 322.

3.  طبري، محمد بن جرير؛ تاريخ الامم والملوك؛ ج2، ص 547 .

4. خليفة بن خياط؛ تاريخ خليفة بن خياط؛ تصحيح: مصطفي نجيب فواز و حكمت كشي فواز؛ بيروت: دارالكتب العلميه، چ1، 1415ه.ق.، ص 106؛ ابن اعثم كوفي، محمد بن علي؛ الفتوح؛ ترجمه: مستوفي هروي، محمد بن احمد؛ تهران: انتشارات و آموزش انقلاب اسلامي، چ1، 1372 ش.، ص 280.

5.  طبري، محمد بن جرير؛ تاريخ الامم و الملوك؛ ج 2، ص620 ؛ ابن جوزي، عبدالرحمن بن علي؛ المنتظم؛ ج 5، ص 13.

6. ابن اعثم كوفي، محمد بن علي؛ الفتوح؛ ص 282.

7. يعقوبي؛ البلدان؛ تحشيه: ضناوي، محمد امين؛ بيروت: دارالكتب العلميه، چ1، 1422ه.ق.، ص100.

8. طبري، محمد بن جرير؛ تاريخ الامم والملوك؛ ج2، ص 631.

9. همان، ج 2، صص 631- 632.

10. ابن اعثم كوفي، محمد بن علي؛ الفتوح؛ ص284؛ يعقوبي؛ البلدان؛ ص121.

 11. طبري، محمد بن جرير؛ تاريخ الامم والملوك؛ ج2، ص 544 .

12. ابن اعثم كوفي، محمد بن علي؛ الفتوح؛ ص402.

13.  خليفة بن خياط؛ تاريخ خليفة بن خياط؛ ص120؛ ابن جوزي، عبدالرحمن بن علي؛ المنتظم؛ ج 5، ص 129.

14. دينوري، ابوحنيفه؛ الاخبارالطوال؛ تصحيح: عصام محمد الحاج علي؛ بيروت: دارلكتب العلميه، چ1 ،1421ه. ق. ، ص221.

15. يعقوبي؛ البلدان؛ ص 101.

16.  ر. ك : خطيب، عبدالله مهدي؛ ايران در روزگار اموي؛ ترجمه: افتخارزاده، محمود رضا؛ تهران: رسالت قلم، چ1، 1378ش.

17. ابن اثير؛ الكامل في التاريخ؛ تحقيق: مكتب التراث؛ بيروت: موسسة التاريخ العربي، چ1، 1408ه.ق. ج 4، ص180.

18. نرشخي، ابوبكر محمد بن جعفر؛ تاريخ بخارا؛ ترجمه: قبادي، ابونصر احمد بن محمد؛ تهران: بنياد فرهنگ ايران ،1351ش.، ص90.

19. اكبري، امير؛ تاريخ حكومت طاهريان از آغاز تا انجام؛ مشهد: بنياد پژوهشهاي آستان قدس رضوي و انتشارات((سمت))، چ1 ،1384ش. ، ص34.

20. بوشنگ: شهري بوده ‌است در غرب هرات كه به نامهاي فوشنج و بوشنج نيز ياد شده است و فاصله‌ي آن تا هرات يك روز راه بوده است.(لسترنج؛ جغرافياي تاريخي سرزمين‌هاي خلافت شرقي؛ ص 437 (  

21. يمني صنعاني، يوسف بن يحيي؛ نسمة السحر؛ تحقيق: كامل سلمان الجبوري؛ بيروت: دارالمورخ العربي، 1420ه.ق.، ج1، ص85 .

22. ناجي، محمدرضا؛ تاريخ و تمدن اسلامي در قلمرو سامانيان؛ مجمع علمي تمدن، تاريخ و فرهنگ سامانيان، 1378ش. ص104.

23. ملك‌زاده، الهام؛ سرگذشت صفاريان(برگرفته از كتاب سيستان)؛ زيرنظر: ايراني، اكبر و علي‌رضا مختارپور؛ تهران: سازمان ملي جوانان، چ1، 1381ش.، ص32.

24. همان، ص 42.

25. همان، ص 39.

26. ناجي، محمد رضا؛ تاريخ و تمدن اسلامي در قلمرو سامانيان؛ ص105.

27. عتبي؛ تاريخ يميني؛ ترجمه: جرفادقاني؛ صص294- 298.

28. باسورث، ادموند كليفورد؛ تاريخ غزنويان(جلد اول و دوم)؛ ترجمه: انوشه، حسن؛ تهران: انتشارات امير كبير ، چ1، 1372ش.، ص148.

29. همان، ص148.

30. حلمي، احمد كمال الدين؛ دولت سلجوقيان؛ ترجمه و اضافات: ناصري طاهري، عبدالله؛ با همكاري: جودكي، حجت الله و فرحناز افضلي؛ قم: پژوهشكده‌ي حوزه و دانشگاه، چ1، 1383ش. صص75 - 80.

31. خلعتبري، اللهيار و محبوبه شرفي؛ تاريخ خوارزمشاهيان؛ تهران: انتشارات سمت، چ2، 1381ش.، صص104 و 105.

32. همان، ص 110.

33. گروسه، رنه؛ تاريخ مغول(چنگيزيان)؛ ترجمه: بهفروزي، محمود؛ تهران: نشر آزاد مهر، چ1، 1384ش.، ص173.

34. همان، صص174- 175.

35. همان، ص175.

36. همان، صص176- 177.

37. اقبال آشتياني، عباس؛ تاريخ مغول؛ تهران : انتشارات امير كبير، چ6، 1385ه. ش. ،ص85 .

38. همان، ص135.

39. همان، صص141- 142.

40. همان، ص368.

41. همان، صص368- 379.

42. جي.آ.بويل؛ تاريخ ايران كمبريج(جلد پنجم)(از آمدن سلجوقيان تا فروپاشي دولت ايلخانان)؛ ترجمه: انوشه، حسن؛ تهران: انتشارات اميركبير، چ1، 1366ه.ش.. ص321.

43. همان، ص322.

44. همان، ص334.

45. همان، ص376.

46. اقبال آشتياني، عباس؛ تاريخ مغول؛ ص325.

47. همان، ص345.

48. همان، ص349.

49. همان، صص 365- 366.

مزار شريف يا بارگاه منسوب به امام علي (ع)


نويسنده: سلطان‌حسين تابنده
 بازنويسي:(سيد مرتضي حسيني شاه ترابي)

(اين مقاله كه خدمت شما دوستداران تاريخ كشور افغانستان تقديم مي‌شود نگاشته‌اي است  از يك نويسنده‌ي ايراني به نام سلطان حسين تابنده كه در اواخر دهه‌ي چهل خورشيدي به مزار شريف سفري داشته است و حاصل سفر و مطالعات خود را طي يك گزارش در اردي‌بهشت ماه سال 1339خورشيدي در شماره‌ي نخست از دوره‌ي چهارم نشريه‌ي "مجموعه‌ي حكمت" كه در شهر قم نشر مي‌يافته، منتشر كرده است. اين مقاله از آنجايي كه قريب به نيم قرن پيش تدوين شده و منابع مورد استفاده آن اكنون نادر و  ناياب شده است، نوشته اي ارزشمند و درخور توجه است. نكته ديگر اينكه نگارنده‌ي آن كوشيده است در حد امكان امانتداري در گزارش را رعايت كند.
با توجه به آنچه بيان گرديد و برخي ملاحظات ديگر، اين مقاله انتخاب و بازنويسي شد و به جهت رعايت امانت بدون كم و كاست  منتشر گرديد. در پايان اين مقدمه از آقاي محمد علي متقي كه در دست‌يابي من به اين مقاله نهايت همكاري را نمودند تشكر و قدرداني مي‌نمايم.).   
مزار شريف يكي از شهرهاي معروف و متبرك "افغانستان" و بسيار مورد علاقه افغانها مي‌باشد و امروز مركز يكي از استانهاي شمالي افغانستان و جمعيت آن حدود پنجاه هزار نفر است.
طول آن 67 درجه و 9 دقيقه و عرض آن 36 درجه و 44 دقيقه و انحراف قبله از جنوب به مغرب 64 درجه و 41 دقيقه و 14 ثانيه و ارتفاع آن از سطح دريا در حدود ششصد متر است.
نام اصلي آن خواجه خيران كه قريه‌اي از توابع بلخ بوده و بعداً به نام مزار شريف معروف شده و وجه تسميه بدين نام آن است كه اهالي افغانستان معتقدند كه جسد مطهر حضرت اميرالمؤمنين علي(ع) در آنجا مدفون است و شرح آن به طوري كه در كتاب تاريخ مزار شريف تاليف حافظ نور محمد چاپ كابل سال 1325 به استناد چند كتاب تاريخي ذكر شده به طور اجمال و اختصار آن است كه چون ابومسلم مروزي خراساني در رمضان سال 129 به طرفداري خاندان نبوت از قريه سفيدج مرو، قيام نموده و با عمال بني‌اميه جنگيد مرتب در پيشرفت بود و چون بني‌اميه نزديك به شكست شدند او شرحي خدمت حضرت صادق عرض كرد كه اگر امام به مسند خلافت راغب باشند اين كمترين سپهسالاري وخدمتگزاري به تقديم خواهم رسانيد. حضرت در جواب ابومسلم مرقوم فرمودند كه از ما هركس خروج كرده به درجه شهادت رسيده بنابر اين ما را به حكومت و خلافت رغبتي نيست و به قاصد فرمودند به ابومسلم بگو اگر مي‌خواهد در اين خاندان خدمت شايسته‌اي به‌جا آورد جسد مبارك جد بزرگوارم را كه در صندوقي در نجف اشرف مدفون است به بلخ انتقال دهد تا بعد از آنكه فتنه بني‌اميه فرونشيند و دولت آنها منقرض شود به مدينه‌ي مطهره برده شود و مقصود حضرت اين بود كه اگر جنگ طول بكشد و بعض بلاد دست به دست بگردد جسد مطهر از دستبرد بني‌اميه محفوظ باشد و درجاي دور امني گزارده شود. چون اين دستور به ابومسلم رسيد به عياران كارآزموده‌ي خود دستور داد كه به اين امر مباردت ورزند و آنها آن صندوق را پنهاني از نجف برداشته با شتر به مرو شاه‌جهان بردند و در محلي موسوم به كوه نور گذاشته و از آنجا بكلف آورده و بعداً وارد بلخ كردند و در قريه خواجه خيران كه در مشرق بلخ و دوزاده ميلي آن(سه فرسخي) واقع است مخفيانه مدفون ساختند ولوحي نيز بر روي آن گذاشتند ولي بعدها به واسطه اشتغال ابومسلم به جمگ و قلع و قمع بني‌اميه و تمشيت امور خلافتي در اول دولت بني‌عباس و قتل نابه‌هنگام او موضوع انتقال جسد مطهر يا اظهارواعلان موضوع دفن در بلخ ميسر نشد ومدفن مطهر پنهان بود و چون در زمان هارون الرشيد طبق گفته پير معمر كه به هارون اظهار داشت معلوم شد كه جسد مطهر حضرت در نجف مدفون بوده هارون بارگاهي در آنجا ساخت ومردم متوجه بدانجا گرديدند از اين رو نام بلخ ظهوري نيافت و آن واقعه فراموش شد تا آنكه در زمان سلطان سنجر بن ملكشاه سلجوقي كه از 511 تا 522 سلطنت كرد در سال 530 در دفتر معاملات ابومسلم مطالبي در اين باب يافت شد از جمله موضوع عريضه‌اي كه در اين باب خدمت حضرت صادق(ع) عرض شده و جواب آن حضرت بدست آمد و انتقال جسد و دفن در قريه خواجه خيران مفهوم گرديد؛ از طرفي چهارصد نفر از سادات واكابر بلخ در يك شب حضرت را در نزديكي قريه خيران خواب ديده كه بالاي صفه آن ايستاده بود و مي‌فرمود سالهاست ما در اينجا مي‌باشيم و كسي اطلاع ندارد، بايد به سلطان اطلاع دهيد كه قبر مارا ظاهر سازد تا مردم به زيارت ما بيايند.
پس از پيدايش دفتر ابومسلم و كشف خواب اكابر، سلطان سنجر از مرو پايتخت خود به امير قماج- والي بلخ-  دستور داد كه موضوع را تحقيق و كنجكاوي كند و او با وجود مخالفت بعض علماي بلخ و انكار وجود جسد در آنجا به قريه خيران آمده و در روي پشته‌اي كه به نام تل علي معروف بود شروع به حفاري كردند. پس از اندكي حفاري به گنبد كوچكي با دريچه فولادين با قفل نقره برخوردند و خيلي شادمان شدند و با جمعيت علما آن را باز كردند و داخل حجره شدند. صندوقي فولادين ديدند كه روي آن قرآني به خط كوفي روي پوست آهو با شمشيري بزرگ و سنگي ديدند كه روي سنگ نوشته بود: ((هذا قبر ولي الله علي اسدالله)). بعداً صندوق را باز كردند، جسد مطهر را ديدند تر و تازه و حتي ناخنها ومويها كاملاً صحيح و آثار زخم نيز بر پيشاني مقدس ظاهر بود. بعضي كه آن را مشاهده و زيارت نمودند از هوش رفتند. مردم از اين قضيه مهم غريو و فرياد تكبير و شادي بلند نمودند و نذرها و نيازها تقديم كردند و چون خبر به سلطان سنجر رسيد او نيز براي عتبه بوسي حركت كرد و پنجاه هزار دينار زر سرخ تقديم انجا و خادمان آن نمود و خواست صندوق را با خود به مرو ببرد و در آنجا دفن كند و بارگاهي بسازد ولي علما و همه مردم جداً مانع شده و تقاضا كردند در همانجا بماند و او از تصميم خود منصرف شد و ساختمان كوچك خشتي در آنجا نموده تصميم داشت بارگاه بسيار مجللي بريا ان بسازد ولي به واسطه گرفتاري به جنگ و اسارت در دست غزان و كدورت زياد بعد از آن توفيق ساختمان آن نيافت و در سال 552 درگذشت. در زمان چنگيز خان كه در همه شهرهاي ايران قتل و غارت زيادي شد و به اماكن متبركه توهينها وارد آوردند و هتك حرمت نمودند و مردم بلخ را هم قتل عام نمودند بعضي از اهالي آنجا براي اينكه توهيني به روضه متبركه وارد نشود ساختمان سنجر را خراب نموده و آثار و علائم را از بين بردند و آنجا را به نام سابق خود تل علي ياد مي‌كردند و به اين ترتيب مجدداً نام آن محو شد و شهر بلخ هم بعداً روي آبادي نديد؛ تا آنكه در سال 885 طبق آنچه در حبيب السير و روضة الصفا نيز نوشته شده در زمان سلطنت سلطان حسين بايقرا كه امير بايقرا برادرش حكومت بلخ را داشت شمس الدين محمد از احفاد بايزيد بسطامي از كتابخانه ملتان هند تاريخي بدست آورد كه در زمان سلطان سنجر نوشته شده و قضيه مدفن حضرت را نيز شرح داده بود. شمس الدين محمد آن را به ميرزا بايقرا ارائه داد و او اعيان را جمع نموده و با حضور آنها شروع به كاوش كردند تا آنكه در همان تل آثار را ديدند و بعداً سنگ قبر ظاهر شد كه نوشته بود: ((هذا قبر اسد الله الغالب اخ رسول الله علي ولي الله)) و فرياد و غريو شادي مردم بلند شد و ميرزا بايقرا خدمت سلطان حسين پيكي فرستاد. سلطان نيز وزير خود امير عليشير را براي تحقيق فرستاد واو پس از زيارت آنجا مكان و مراجعت به هرات موضوع را تاييد نمود و سلطان حسين به زيارت آنجا حركت كرد و در آنجا غلطان غلطان و با گريه و زاري براي زيارت آمد و اشعاري كه گفته بود خواند كه آخر آن اين است:
بر درت آمد گداي بينوا سلطان حسين            رحم كن بر حال اين مشتاق اي شاه كرام
و مرض قولنج او رفع شد بعداً خواست صندوق را به هرات نقل دهد ولي استخاره موافقت نكرد و علما هم نقل آن را توهين و هتك حرمت دانسته اجازه ندادند و سلطان حسين شروع به ساختن گنبد و بارگاهي در آنجا نمود و ابتداي وضع ساختمان فعلي توسط او انجام شد. و براي آباداني آنجا ساختمانهايي كرد و بازاري ايجاد نمود و صد خانوار از اعيان هرات را بدانجا فرستاد و نهري از رودخانه‌ي بلخ جدا نموده بدانجا آورده كه نهر شاهي موسوم گرديد و آن را وقف بر روضه‌ي متبركه نمود و توليت و نقابت را به سيد تاج الدين اندخوئي واگذار كرد و نهر خضر آباد  هم كه سلطان سنجر وقف نموده بود و بعداً از بين رفته بود مجدداً حفر كرده و آب آورد ومردم از اطراف بدانجا روي آورده و ساختمانهاي زيادي نمودند و شهر بزرگي شد و به مزار شريف مشهور گرديد.
     بعداً نيز سلاطين تعميراتي نموده و موقوفاتي كردند از جمله عبدالمؤمن خان بن عبدالله خان ازبك يازدهمين امير شيباني گنبدي ساخت و ولي محمد خان بن جاني خان دومين امير سلسله جاني كه از 1014 تا 1017 سلطنت نمود تزييناتي در ساختمانها و داخل روضه نمود و باغهايي ساخت و در زمان محمد مقيم خان بن سبحانقلي خان - حاكم بلخ- زلزله رخ داد و گنبد از هم پاشيد و او مجدداً به وضع فعلي درست كرد. كاشي كاري ان نيز از سال 1287 در زمان حكومت امير علم خان توسط استاد سميع سمرقندي شروع شد و امير علم خان به طوري كه جد امجد مرحوم حاج ملا علي در سلطنة الحسين (جلد اول: ذكر شهادت امير المؤمنين علي عليه السلام ) مي‌نويسند شيعه بوده و تاريخ آن را نيز نوشته و ماده تاريخ در شعر آخر است و آن اين است:
علم غلام علي هست مبداء تاريخ        ولي بكش (دل) از او زآنكه دل به جانان داد
كلمه علم غلام علي 1321 مي‌باشد ودل كه 34 است بايد از آن كسر شود مطابق 1287 مي‌شود. چند ماده تاريخ ديگر نيز در اطراف نوشته شده است و امير عبدالرحمن خان نيز تعميراتي در آن نمود و با خود نذر كرده بود كه اگر سلطنت به او برسد نشان سلطنتي و رسمي خود را شكل مسجد و روضه متبركه انتخاب كند و بعداً نيز كه به زيارت رفت زيارتنامه مفصلي خواند و دستور داد همان را روي دو تخته مس كندند و جلو درب ورودي نصبنمودند كه اكنون نيز در آنجا موجود است. اعليحضرت محمد ظاهرشاه پادشاه فعلي افغانستان نيز در سال 1319 تعميرات و تزييناتي در ايوان ورودي و ساير قسمتها انجام دادند و به طور كلي همه سلاطين و امراي افغان تاكنون و همه مردم افغان نسبت بدان مكان ابراز علاقه كاملي مي‌كنند. چنانكه جد امجد مرحوم حاج ملا علي پس از مسافرت سياحت هفت ساله خود كه مدتي هم در آنجا به سر برده بودند نقل نموده بودند كه زنهاي تركمن از اطراف اطفال مريض خود را بر پشت گرفته و براي زيارت و طواف مي‌آمدند و مي‌گفتند: ((سخي شاه مردان اوقليم شفا وردي)) يعني اي سخي شاه مردان! فرزند مرا شفا ده! و اتفاقاً شفا هم داده مي‌شد!
نظري در اين باب و اختلاف در مدفن مولا علي عليه السلام
 ولي اين قول خيلي بعيد به نظر مي‌رسد زيرا امام امر به نبش هيچ قبري مخصوصاً قبر جد بزرگوارش علي (ع)  نمي‌فرمايد و به اضافه قبر حضرت در آن زمان به كلي مخفي و جز امام و نزديكان و خواص خاندان عصمت كسي از آن اطلاع كاملي نداشت و ظهور قبر بنابه قولي در زمان حضرت صادق (ع) شد كه منصور دوانيقي خدمت حضرت عرض كرد كه ابومسلم مروزي مي‌خواست از شما درباره‌ي مدفن علي (ع) سؤال كند و حضرت در جواب منصور محل آن را اظهار فرمود.
و به قولي در زمان حضرت كاظم ظاهر شد كه هارون روزي به شكار رفت و چند آهو را تعاقب نمود و آنها در غري كه نجف كنوني است به تپه‌اي پناه بردند و بازها و سگهاي شكاري هم نزديك انها نرفتند. هارون سبب را پرسيد. بعضي گفتند از پدران ما رسيده كه جسد علي (ع) در اين حدود مدفون است. هارون از حضرت كاظم (ع) سؤال نمود. تصدويق فرمود و حتي بعضي مي‌نويسند كه چون هارون از آنها شنيد امر كرد كه روي تپه را حفر كردند و جسد حضرت را زخم خورده ديد و قدم مباركش را بوسيد و در احترام آنجا كوشيد و ساختماني نمود ومرتب به زيارت مي‌رفت و از قول اول هم معلوم مي‌شود كه ظهور قبر در زمان منصور بوده نه قبل از بني عباس و در آن موقع بني اميه منقرضشده بودند وخطر نبش قبر در بين نبود. و به اضافه انتخاب بلخ كه به مدينه منوره بسيار دور است با قصد اينكه مجدد جسد را به مدينه برگردانند بعيد به نظر مي‌رسد. اقوال ديگري هم در اين باب ذكر شده چنانكه جد امجد در سلطنة الحسين مي‌نويسند كه بعضي گمان كردند كه در دارالاماره كوفه دفن شده وبعضي از عامه گفتند كه جنازه را در تابوتي با شتر به طرف مدينه حمل كردند كه در انجا دفن كنند ولي شبي شتر در راه گم شد و كسي بر او دست نيافت و رافضيان گفتند كه در پس ابرها پنهان شد وبعضي ذكر كردند كه حضرت را در صندوقي نهاده و بر شتر سوار كردند وشتر را رها نمودند و او به بلاد طي رفت. مردم كه آن را ديدند گمان مالي به صندوق بردند وآن را دفن نمودند كه اگر صاحبش پيدا شود به او مسترد دارند وشتر را نحر كردند و خوردند واين قول را بني اميه معتقد بوده و آن را شهرت دادند كه وليد در اين باب گفته:
فان يك قد ضل البعير بحمله           فما كان مهديا ولا كان هاديا
و نيز در سلطنة الحسين ذكر كنند كه در تازگي مزاري براي آن حضرت در چهارجوي بخارا بعض عامه مي‌‌ساختند و بيست سال است كه پيدا شده و چند سال قبل مشغول عمارت صحن بودند و در هند نيز مزار آن حضرت هست وبعضي هم مزار بابانانك را از آ حضرت دانند. و در كتاب تاريخ مزار شريف در ذكر تصميم امير قماج براي پيدا كردن قبر در خواجه خيران مي‌نويسد كه امام عبدالله از فقهاي مسلم بلخ در اين مسئله مخالفت كرده وگفته بود كه: ((آوردن جسد حضرت شاه مردان با اين همه راه دور، از امكان بعيد بوده و چنانكه مشهور است قبر حضرت شاه در كوفه يا در آمل يا در كرخ بغداد يا در نجف يا در عدن خواهد بود.)).
و در پاورقي آن مي‌نويسد:((غير از اين مقامات در بعضي مواضع ديگر هم به نام حضرت شاه آثار و عمارات موجود است و مسلمين از اعتقاد راسخي كه به جناب شاه ولايت دارند آن مقامات را به اسم قدمگاه شاه مردان يا زيارت سخي و غيره احترام مي‌كنند. از آن جمله يك موضع در شمال مغرب شهر حاليه كابل نيز موجود و موسوم به زيارت شاه مردان است)) و بعداً مي‌نويسد: ولي اين مقامات در حقيقت مربوط به شاه مردان نيست بلكه خرقه حضرت رسول (ص) را هنگام عبور از كابل در سال 1182 توسط شاه بابا در آنجا گذاشته بودند و بعداً شرح آن را در آنجا ذكر مي‌‌كند.
ولي عقيده شيعه متفقاً و محققين علماي اهل سنت بر اين است كه جسد مطهر حضرت در نجف اشرف مدفون و به هيچ‌وجه هم نقل نشده و اكنون هم محترم و مطاف دوستان آن شاه مردان و پيشواي انس و جان مي‌باشد و كعبه‌ي آمال عاشقان صاحب ولايت همان خاك پاك است. البته هر محلي كه به نام آن بزرگواران باشد محترم و مقدس است چون انتساب به آن نامهاي پاك دارد.
بر زميني كه نشان كف پاي توبود        سالها سجده‌ي صاحب نظران خواهد بود
و روضه‌ي متبركه مزار شريف نيز هرچند به عقيده ما صحت ندارد وجسد حضرت بدانجا نقل نشده ولي از نظر آنكه به نام آن حضرت مي‌باشد و مورد توجه و احترام نفوس بسياري از مردم ووسيله توسل آنها به آن حضرت است محترم است چون توجه و احترام در واقع براي شخصي است كه مكان بدو انتساب دارد و احترام مكان بالتبع است. از اين رو ما هم به زيارت آنجا علاقه كامل داشتيم و با نهايت اشتياق به زيارت رفته و به نام صاحب ولايت در آنجا زيارت كرديم. بارگاه آنجا از كاشي ساخته شده و در وسط صحن وسيعي قرار دارد كه چهار درب بزرگ دارد كه همه آنها از كاشي است و صحن هم داراي چهار درب است در چهار طرف و مقابل يكديگر كه هركدام رو به خياباني باز مي‌شود. داخل روضه متبركه نيز با ايوان آن نقاشي خوبي دارد كه به امر محمد ظاهرشاه انجام شده ودر جلوي درب ورودي رواق وسيع مسقفي است كه براي مسجد بناشده و اقامت جماعت در آن محل مي‌شود. ضريح هم خيلي بزرگ و طويل است و همه مردم با نهايت خضوع و خشوع براي زيارت بدانجا مي‌‌آيند ودر قسمت قبله‌ي ضريح قرآنهاي زيادي براي قاريان گذاشته شده است ومعمول روضه متبركه اين است كه اول مغرب پس از اداي نماز مغرب درها را مي‌بندند و صبح باز مي‌كنند و تمام شب بسته است. در يك قسمت صحن هم مشغول به ساختن مسجد بزرگي بودند كه گنجايش جمعيت زيادي را داشت.

بودای بامیان يا يك غلط مشهور

ب
(سلیمان راوش)

تندیس های بامیان مجسمه های بودا نیستند
 هنگامیکه بخش اول{دورهء میترایی} جلد دوم کتاب "نام وننگ" یا [تولد دوبارهء خراسان کهن در هزارهء نو] را می نوشتم،در رابطه به یادگار های این دوره میخواستم روی تندیس های بودا در بامیان بحث گردد. ولی از آنجایی تراش این پیکره ها بر می گشت به دورهء {اهورایی} تاریخ کشور ما ، بنا براین در بخش دوم کتاب مذکور که کتاب سوم به شمار می آید، لازم دانسته شد که از پیکره های بامیان مختصر یادکرد هایی به عمل آورده شود. نشر بخش مربوط به دو  تندیس های بامیان را از آن رو پیش از چاپ کتاب سوم به نشرات برقی و مطبوعی  فرستادم  که از رسانه ها شنیدم که تیم از باستانشناسان فرانسوی و هموطنان ما مصروف یابش های باستانی سرزمین تاریخی بامیان می باشند و از سوی دیگر همزمان نوشتهء  از روانشاد احمد علی کهزاد در رابطه به آثار بامیان، که  پسرآن روانشاد به سایت های مختلف ارسال داشته اند از نظرم گذشت.
در بخش دوم کتاب "نام وننگ" در رابطه به دو تندیس بامیان از جمله ضمن مطالعه کتب تاریخی و ارائه یافته ها خویش نوشته ام که:
« ... پیکره بلند بامیان که امروز دیگر در میان نیستند، و بدبختانه  دست اهریمنان پیروز آمد و تن های مبارک ایشان را پاره پاره کردند ، به گمان اینکه  که گویا  اگر جاودانه هایی زمانه ها را از لحاظ مادی از بین ببرند،  به نفع غول اندیشهء خویش خدمتی کرده اند.  ولی این غولان دد منش عظمت معنویت را درک نکرده بودند، و دیدند که  عکس پندار شومشان، روحِ  یاد آن پیکره  هاپس از کشتار،  بدست اهریمنان، چون خرمن مهتاب دایرهء روشن دربلندای زمان گردیدند که از گرداگرد آن جز صدایی ستایش و نیایش و نورچیزی دیگری به گوش و چشم نمی رسد .
 تندیس های بامیان کی ها بودند؟
اکثریت از پژوهشگران یک قرن اخیرِ کشور ما، این دو تندیس بلند بامیان را بنام (بودا) در پژوهشهای خویش نام برده اند. شاعران معاصر ما نیز بر خلاف عقیدهء شعرایی متقدم ازاین تندیس ها، در اشعار خود بنام بودا، ستایش به عمل آورده اند. اما هیچیک از پژوهشگران دیگر  پیش از روزگاران زیست روان شاد کهزاد این تندیسها را بنام بودا یاد نکرده اند.
در آثار پژوهشی جغرافی و تاریخی  متقدمین چه غربی و چه شرقی این تندیس ها بنام ( سرخ بت ) و ( خنگ) بت یاد گردیده است.
ما میدانیم که حضرت بودا، چنان که نهرو در کتاب کشف هند می نویسد: ( سیدهارتا) نام داشت . محمد تقی بها در کتاب "بهار ، و ادب فارسی" نام بودا را (سدهان نا) و لقب او ( سکیامونی) به معنی "علم نفس خویش" و لقب دیگرش را(بُدا) می نامد. و صحیح اسم بودا را (بوذاسب) می شمار. به نظر می رسدکه آنچه که نهرو می نامد درستتر باشد ( سیدهارتا) نام وی بوده و درسایر کتب نیز به همین نام یاد گردیده است. شادروان بهار شاید به خاطر کلمه{سید} ، او ( سدهان نا) ساخته است. لقب سیدهارتا، یعنی بودا چنانکه در لغت نامهء دهخدا آمده است به معنی { بیدار، آگاه، زرنگ، خردمند} می باشد دهخدا نیز نام بودا را "سیدارتمه گوتمه" یاد می کند که نام خانوادگی او ساکیامونی بوده است.
بنابرآن، بودا که لقب سیدهارتا بوده ، در تاریخ به اسم خاص او تبدیل یافته است. چنانکه میدانیم اسم خاص تغییر ناپذیر است. نمی شود که احمد را محمود گفت و محمود را احمد نامید. بودا در تمام تواریخ بنام بودا یاد گردیده است.هیچ ممکن به نظر نمی اید که اگر تندیس ها بودا می بود ، آن  را ( خنگ بت ) و یا ( سرخ بت ) بنامند. در این صورت خنگ بت و سرخ بت شخصیت جدا از بودا در بامیان بوده است.
همچنان این دو  شخصیت را تمام لغت نامه ها و آثار جغرافیایی و تاریخی  بنام خنگ بت و سرخ بت یاد می دارند.
یاقوت حموی در معجم البلدان وقتی بامیان را معرفی میدارد می نویسد:
« بامیان شهر و خوره ای در کوهستان میان بلخ و هرات و غزنه است. دژی استوار و شهری کوچک در سرزمینی پهناور که از بلخ ده مرحله و از غزنه هشت مرحله دور است. خانه ای بلند بر ستونهای سر به آسمان کشیده و نقاشی شده در آنجا هست. که در آن از هرگونه پرنده نمونه ای در آنجا برای بازدید بیکاران نهاده اند. دو بت بزرگ و بلند نیز در آنجا در تنهء کوه کنده شده، یکی از آنها را سرخ بُد و دیگری راخینگ بُد خوانند، گویند در همهء جهان بی همتا است.» 1
------------------
1 - یاقوت حموی ، معجم البلدان ، ج اول بخش دوم ، ترجمهء داکتر علنیقی منزوی، چاپ اول ،1380 تهران، چاپخانهء معراج،  ص 419    شاد روان علی اکبر دهخدا  در لغتنامهء ( دهخدا)  از یکسری منابع و مأخذی نام می برد که همه از تندیس های بامیان بنام خنگ بت و سرخ بت یاد می کنند. در لغتنامهء دهخدا ردیف حرف "ب" کلمهء[ بامیان]، چنین میخوانیم:
« بامیان شهری است که در کوههای آن دو بت سرخ و اکهف(سپید به تیرگی مایل، خنگ) ساخته شده است " از قانون مسعودی ابوریحان ج2 ص 573" . نام ولایتی است در کوهستان مابین بلخ و غزنین. در هریکی از کوهها دوبت ساخته بوده اند که یکی را خنگ بت و دیگری را سرخ بت می گفته اند. "برهان قاطع" . نام شهری است به میان کابل و بلخ به جهت نسبت او، بلخ را بامی خوانده اند و در میان آن کوهی است و در آن کوه دوصورت است از سنگ تراشیده و از کوه بر آورده،این دو بت را سرخ بت و خنگ بت نام کرده اند و گفته اند که سرخ بت عاشق و مرد،و خنگ بت معشوق و زن بوده، و بعضی این دو بت را لات و منات دانند و بعضی یعوق و یغوث گفته اند قریب به این دو پیکر صورتی دیگری هست به شکل پیر زنی و آن را نسرم نام بوده " از انجمن آرای ناصری" " نندراج" بامیکان. » 1
---------------------
1 - علی اکبر دهخدا، لغت نامهء دهخدا، حرف ب، بامیان  
 همچنان دهخدا از  سایر منابع و مأخذ چون حدود العالم ،  از فرهنگ شعوری، از فرهنگ ایران باستان پورداود از فرهنگ لغات شاهنامه ،  از فرهنگ رشیدی ،  از نزهة القاوب، از آثار البلدان قزوینی  و یک تعداد دیکر منابع نام می برد که همه این دو تندیس را  بنامهای سرخ و خنگ بت یاد نموده اند . تنها  از منبع که آن را بنام بودا یاد کرده، مجله عرفان شمارهء چهارم سال 1341 می باشد. که ما قبلاً گفتیم که  همروزگاران شادروان کهزاد و همفکرانش این دو تندیس را بدون ارائه هیچ مأخذ و منبع معتبر بنام  بودا یاد نموده و به تقلید از ایشان، نویسندگان و شاعران معاصر که همه دوکتوران  ادبیات نیز می باشند، این تندیس ها را در اشعار خویش به ویژه پس از آنکه پیکره  های سروران بامیان را  اهریمنان به قتل رساندند. این شاعران یک شبه، بیاد این تندیس ها افتادند و گل مرثیه سرایی شان می شگفت و مقلدانه "بودا بودا" را سر دادند. بدون آنکه بدانند که این تندیس ها واقعاً بودا اند یا نه؟ و یا از سرشت و سرنوشت انها آگاهی داشته باشند.
 اما شعرایی متقدم از احوال و سرشت و سرنوشت این پیکره ها مثل اینکه باخبر بوده اند . چنانکه  از سعید نفیسی در کتاب" سر چشمهء تصوف ایران"  بر می آید که عنصری بلخی ک خود از مردم بلخ بوده از از سرنوشت  و تاریخ این دو پیکره آگاه بوده و به همین لحاظ  مثنوی های وی بنام خنگ بت  و سرخ بت در آن روزگار از عاشقانه ترین اشعار عنصری به شمار می آمده است. این موضوع را عوفی در کتاب لباب الالباب قبل قرنها پیش از سعید نفیسی، نیز بیان نموده می نویسد:
« عنصری ؛ مثنویاتی که تألیف کرده است همه باسم خزانه یمین الدولة چون شاد بهر و عین الحیوة و وامق و عذرا و خنگ بت و سرخ بت هر یک گنج بدایع و خزانهء حکم و مستودع معانی دقیق و مجمع امثال رقیق است. » 1
---------------------
1 -  محمد عوفی ، لباب الالباب ،بسعی و اهتمام ادوراد بروان، ترجمهء محمد عباسی،چاپ اول ، چاپ ممتاز تهران 1361، ص 519  
در باره اشعاری که عنصری بلخی در مورد خنگ بت و سرخ بت گفته است ، سعید نفیسی در کتاب سرچشمهء تصوف در ایران و عبدالحیی حبیبی در کتاب تاریخ افغانستان بعد از اسلام، هردو بیان می کنند که مثنوی خنگ بت و سرخ بت عنصری بلخی فعلاً موجود نیست. اما داکتر ذبیح الله صفا در تاریخ ادبیات در ایران می نویسد که:
« خنگ بت و سرخ بت  داستانی بوده محلی مربوط به دو بت در بامیان بلخ که هنوز باقی است این داستان را ابوریحان بیرونی به عربی ترجمه کرد و نام آن را [ حدیث صمنی البامیان] گذاشت. » 1
------------------
1 -  داکتر ذبیح الله صفا ، تاریخ ادبیات در ایران، ج1 انتشلرلت فردوسی ، تهران 1369، ص 561 
همچنان در همین منبع ذبیح الله صفا می نویسد که برخی از پاره های مثنوی عنصری را میتوان در کتب ادبی  ترجمان البلاغه و حدائق السحر و لغت فرس اسدی و المعجم فی معاییر اشعارالعجم باز یافت.
اما ما آگاه نیستیم که آیا [ حدیث صمنی البامیان] به دری فارسی نیز ترجمه شده است یا خیر.
بسیاری از شعرایی دیگر متقدم بر علاوهء  عنصری ، از  سرخ بت و خنگ بت در بامیان نیز یاد نموده اند.
خاقانی می گوید :
گر صبح رخ گردون چون خنگ بتی سازد
تو سرخ بتی از می بنگار بــــصبح انـــــدر.
و یا در جای دیگر:
در کف از جام خنگ بت بنگر
بر رخ از باده سرخ بت بنگار
 و یا سوزنی سمرقندی می گوید:
 کردی میان سرخ بت بامــــــیان ستــیــخ
باشی بر آن که خنگ بتی را کنی به چنگ
و یا سیف اسفرنگی می گوید:
مــردم نادان اگر حاکــم داناســـــتی
شحنهء یونان بودی خنگ بت بامیان.
بهر روی با صراحت در تمام آثار و اشعار متقدمین این دو تندیس بنام خنگ بت و سرخ بت یاد گردیده و به یقین که اینها مجسمه های  بودا نبوده اند.
دلیل دیگری که تندیس های بامیان بودا نیستند اینست که: بودا مرد بود( نرینه) در حالیکه سرخ بت زن بوده (مادینه) . و همسر بودا که "یاشودا"   ( yasodha ) نام داشت بودا نبود، بلکه پس از آنکه سیدهارتا به مقام بودایی میرسد ترک خانه و خانواده می کند.  هیچگاهی همسر بودا در کنار وی دیده نشده است. در این صورت سرخ  بت جز سرخ بت کسی دیگر نمی تواند باشد.
جالب این است شادروان احمد علی کهزاد در کتاب "آثار عتیقه بامیان"  که داکتر فریار کهزاد فرزند ایشان آن را به نشر سپرده است. چنین وانمود می دارد که چون بت اول نامتناسب ساخته شده بود، پس در پی ساختن بت دومی شدند. به عقیدهء کهزاد مرحوم بت دومی متناسب و زیبا می باشد.1
----------------------
1 - رجوع شود به بخش از کتاب "آفار عتیقهء بامیان" تألیف احمد علی کهزاد، در سایت آسمایی .
 عین معنی را بانو زهرا لطفی در پژوهشی کوتاه هویش نیز بیان داشته می نویسد:
« شرايط طبيعي مناسب از لحاظ جنس تشکيل دهنده کوههاي باميان به همراه حمايت هاي اقتصادي بازرگانان و تجار، باعث حکاکي دو مجسمه بزرگ باميان در اندازه هاي 35 و 53 متري در دل کوه شد. بت 35 متري باميان از لحاظ ساختار پيکرتراشي از دقت و ظرافت کمتري در قياس با مجسمه بزرگ بودا برخوردار است، اين مجسمه که بنظر مي رسد «کار اول دستي صنعتگران بوده و از همه اول تر به تراشيدن آن پرداخته اند اعضاي بودا کلفت تر و بيتناسب، سر او بيحد بزرگ، سينه اش نهايت برآمده، شانه ها از حد زياد فراخ و رانها مانند شمع ديوار در بدن او چسبيده است»1
-----------------------
 1 -  بانو زهرا لطفی، مجسمه های بامیان ،نگاگری و پیکر تراشی بودایی ، سایت پژوهشسرای تاریخ افغانستان.
 شاید نظر کهزاد در باره ء بی تناسبی  بت اول و متناسب بودن بت دوم درست و بجا باشد.  اما مسله این است که یکی از این تندیس ها نرینه  و دیگری مادینه ساخته شده اند . من فکر نمی کنم اشتباه بدین بزرگی را پیکر تراشان که شاید صد ها سال روی آن کار کرده باشند، مرتکب گردند. که یکجا بودا را مرد و بعد آن را زن و یا برعکس بسازند. اشتباه میتواند در شکل به وجود آید اما در ماهیت غیر ممکن به نظر می رسد.
چیزی دیگری که کهزاد مرحوم تاکید برآن دارد . بودایی بودن کوشانیان  و ساختن این بت ها در زمان کوشانیان می باشد. در حالیکه چنانکه خود در کتاب تاریخ افغانستان می نوسید  در زمان کوشانی ها ادیان معین و مشخصی وجود داشته و تمام ادیان قابل قبول و احترام بوده است.
با ملاحظه تاریخ این واقعیت مسلم می گردد که که بخش غربی خراسان که بنام باختر یاد می گردید مردم باورمند، نخست به آیین میترایی و پس از ظهور پیغام آورخدا (پیغمبر) حضرت زرتشت به آیین زرتشتی گرائیدند. و قسمت شرق خراسان که هر بخش از آن بنام های مختلف مانند کابلستان ، کاپیسا، بامیکان و گندهارا و غیره یاد می گردیده ، مردمان معتقد به آیین های دوره ودایی بودند و بیشتر آیین شیوایی داشتند که همان آیین میترایی می باشد.
شادروان غلام محمد غبار درهمین مورد بسیاربا وضاحت می نویسد که:
« در دوره کوشانی های بزرگ از قرن اول تا سوم میلادی، تعدد عقیده و مذهب مثل سابق محترم، و طریقه های زرتشتی، بودایی و برهمنی، مساویانه تحت حمایت دولت قرار داشت. کانیشکا در مسکوکات خود تقریباً تمام ارباب انواع مشهور مملکت را نمایش میداد. » 1
------------------ 
1 - میر غلام محمد غبار، افغانستان در مسیر تاریخ، ص51 
     اشارات تاریخی مبین آن است که در روزگار کوشانی ها همهء مردم به آیین بودایی معتقد نشده بودند. تغییر دین ظرف دو سه قرن در جامعه نمی تواند صورت بگیرد. از سوی دیگر دین بودایی حتی در سرزمین هند نتوانست که بیشتر از هشت نه قرنی دوام بیاورد. در حالیکه ساختمان پیکره های بامیان حداقل چند صد سالی را می بایست در بر گرفته باشد.
و نیز گفته می شود که بامیان مرکز دین بودایی بوده است، بازهم از لحاظ منطق تاریخ درست به نظر نمی آید. زیرا بامیان در هیچیک از دوره هایی تاریخی کشور ما مرکزیت نداشته است یعنی پایتخت شاهان نبوده است. گرچه که از قلعهء ضحاک در این شهر یاد گردیده است . که ما از خانهء ضحاک در کتاب دوم یعنی دورهء میترایی یاد نموده ایم. ولی بامیان در خط راه ابریشم قرار داشته و یکی از شهر های مهم تجارتی به حساب می آمده است. حضور بازرگانان از گوشه و کنار جهان  که هریک ادیان و مذاهب مختلف داشته اند ، مسلماً باعث رونق معابد از هر دینی شده است و همچنان صنعت پیکر تراشی و مجسمه سازی نیز بازار خوبی داشته است. از این هم نباید انکارکرد که شاهان بامیان که  شاهان محلی به شمار می آمدند و در رونق بخشیدن شهر خویش از هر نگاه سعی نموده اند. قلعه ها و مجسمه های زیاد در بامیان میتواند مبین این حقیقت باشد. در پهلوی آنکه شکوه و فرِ آیین بومی خویش را نیز ستایش می نمودند و نمایش میداند. باز هم بانو لطفی در جایی دیگر نبشتهء خویش  به نقل از کتاب تاریخ تمدنهای آسیای مرکزی روی عقاید کوشانی ها تماس گرفته می نویسد:
« شاهان کوشاني از لحاظ مذهبي پيرو آيين خاصي نبودند از اينرو ديده مي شود که آيين خاصي را نيز به صورت مذهب رسمي قلمرو خود ترويج نکرده اند و پيروان مذاهب و آيين هاي مختلف، آزادانه به فعاليت هاي مذهبي خود مشغول بودند چنانکه تصاوير سکه هاي بدست آمده از دوره کوشانيان نشان مي دهد، تنوع تصاوير « ايزدان بر روي سکه هاي کوشاني بازتابي است از چندگونگي اعتقادات مذهبي در گستره وسيع قلمرو امپراطوري کوشان.»1
----------------------
1 -  منبع پیشین بانو زهرا لطفی ، به نقل از کتاب تاریخ تمدنهای آسیا مرکزی ، اتشارات وزارت خارجه ایران ، چاپ اول ، ترجمهء صادق ملک شهمیرزاد ، ص 16 - 17  .
روانشاد علامه عبدالحی حبیبی در تاریخ مختصر افغانستان مفصلی در رابطه به عصری کوشانی ها دارد، و از بسیاری یادگار های آن دوره یاد می نماید.اما از بت های بامیان  در رابطه به کوشانی هاذکر به عمل نمی آورد. ما نمیدانیم که حبیبی واقعیت مسله را میدانسته که این بت ها مربوط به دوره کوشانی نبوده و  بودا نیست وبنا برآن از ذکر آن خودداری کرده و  یا طوری دیگری بوده است. اما چنانکه خواندیم در کتاب افغانستان پس از اسلام وی این بت هارا خنگ بت و سرخ بت می نامد. در رابطه تعدد عقاید و مذاهب این دوره می نویسد:
« دوره شاهنشاهی کوشانیان بزرگ از جلوس کنیشکه در حدود 125 م آغاز و در حدود 250 با واسوشکه ختم می شود، که تخمیناً یک قرن و ربعی باشد. درین دوره مبادی فکری و فرهنگی قدیم ویدی و اوستایی کشور، با آثار مدنیت های هخامنشی - یونانی - هندی - بودایی آمیزش یافته ، و عناصر تهذیبی ساکها و سیتی آریائیان تورانی شمالی هم در آن دخیل گشت. از نظر دین و پرستش آزادی تام در آن مراعات می شد، آتشکده های مزدیسنایی آتش مقدس با ستوپه های بودایی که در آثار مقدس و متبرکات بودایی حفظ و پرسیده می شد، ارباب انواع یونانی و هندی در معابد  بر مسکوکات وجود داشت.  با وجودیکه کنشیکه و پسرانش پرورندگان جدی دین بودایی بوده اند، باز هم معابد کیش های دیگر در سرتاسر کشور وسیع کوشانی وجود داشتند.» 1
-----------------------
1 - عبدالحی حبیبی ، تاریخ مختصر افغانستان ، 60 - 69
بدین گونه ملاحظه می شود که مردم خراسان در زمان کوشانی ها دین بودایی نداشتند، تنها برخی از شاهان از جمله کنیشکا پیروی دین بودایی بودند و قراریکه عبدالحی حبیبی نیز می گوید: « بقایای کوشانی ها از دین بودایی بر گشتند و دوباره به آیین برهمنی معتقد شدند.» 1
---------------
1 -  همانجا، رجوع شود به ص 69 
هم چنین تمام روایات تاریخی نشان میدهد که آیین بودایی در کشور ما مانند آیین زرتشتی و یا میترایی سراسری نبوده است. بناً این فرصت که در طی آیین بودایی در زمان کوشانیان این دو تندیس ساخته شده باشد، بعید از باور است. از سوی دیگر در پیش از اسلام در میان مردم و شاهان مسلهء دین یک امر کاملاً منحصر به فرد بوده و آزادی عقیده و اندیشه مورد احترام قرار داشت. هر فردی میتوانست دین خود را داشته باشد و هر شاهی میتوانست به هر دین که باشد در رهبری جامعه قرار گیرد بدون آنکه رعایای خویش  رامجبور به پذیرش دین خود نماید. در حقیقت دین از دولت جدا بوده و دساتیر دینی در امورات سیاسی دخالت نداشته است. با وجود آن مسلماً دین اکثریت مورد حمایت قرار می گرفت اما به هیچوجه خشونت در تحمیل آن بالای اقلیت های دینی روا نبوده و عمل غیر انسانی به شمار می آمده است.
 به هر حال،  از مجموعه ای  اسناد که ارائه گردید ثابت می شود که تندیس های بامیان بودا نبوده است و در زمان کوشانی ها چنانکه خواندیم دین شیوایی بیشتر رواج داشته است و هم چنان آیین برهمنی دین اکثریت از مردم شرق کشور ما را تشکیل میداده است.  بنا برآن باید که خنگ بت و سرخ بت را در آیین های ودایی و  برهمنی و میترایی و زرتشتی  باید جستجو نمود در همین مورد هم پژوهش بانو زهرا لطفی ما را به یک سری از واقعیتهایی سرشتی خنگ بت و سرخ بت نزدیک می سازد. او در نبشتهء خویش به نقل از منابع دیگرمی نویسد:
«هنگامي که امپراطوران کوشاني در بلخ حکومت خود را تاسيس کردند، آيين زردشتي که خواستگاه آن از بلخ بود همچنان در افغانستان رواج داشت، از طرفي ديگر يوناني ها که با فتوحات اسکندر به اين مناطق آمده بودند، کوشش مي کردند [ تا باورهاي مذهبي محلي را بفهمند و خدايان محلي را با خدايان يوناني مطابقت دهند. زئوس را با اهورامزدا، هراکلس با ورتراگنا، آپولو و هليوس با ميترا و آتميس را با نانا مطابقت دادند]. همچنين مبلغين بودايي در بسياري از نقاط قلمرو کوشان ها به ترويج آيين بودا مشغول بودند. به طور کلي شاهان کوشاني از لحاظ مذهب با آنکه پيرو آيين خاصي نبودند، اما هر کدام از اين شاهان در دوره حکومت خود بنا بر مقتضيات زمان و مصالح حکومتي، آيين ها يا مذهبي خاص را مورد حمايت قرار مي دادند. علاوه بر اينکه به طور عموم شاهان کوشاني از ديدگاه مذهبي خود را نماينده و گاه جانشين خدا بر روي زمين معرفي مي کردند، به طوريکه پس از مرگ شاهان کوشاني مجسمه هايي از پيکره آنان ساخته مي شد و در معابد و نمازگاههاي سلطنتي که معروفترين آنها سرخ کوتل و مات در متورا بود، قرار مي گرفت. اين مجسمه هاي شاهان کوشاني به عنوان نمادي از خدا مورد پرستش قرار مي گرفت.[ شاهان کوشاني قدرت شاهي خود را از حمايت ايزدان حامي خود بدست آورده بودند، و لذا شاهان عطيه الهي و داراي قدرت و نيروي ايزدي بودند که بصورت انسان ظاهر شده اند. و به دليل همين لطف الهي بود که شاهان نيز در نمازگاههاي سلطنتي مورد پرستش قرار مي گرفتند]
در واقع هنر مجسمه سازي بر اساس تصاوير انساني متعلق به هنرمندان يوناني بود که به همراه موج هلنيسم به سرزمينهاي شرقي از جمله قلمرو کوشانيان راه يافت. هنرمندان يوناني که علاوه بر تصاوير انساني از خدايان خود نيز اثري هنري خلق مي کردند، هنگامي که وارد سرزمينهاي شرقي شدند و در خدمت فرمانروايان اين مناطق قرار گرفتند ابهت و ظرافت و شکوه مجسمه سازي خدايان خود را در قالب شاهان اين مناطق، تجسمي دوباره بخشيدند.
تاسيس نمازگاههاي سلطنتي در سرخ کوتل و مات در متورا در زمان ويما کدفيسس آغاز شد، اما در زمان حيات وي به پايان نرسيد. ويما کدفيسس در زمان حيات خود ارجحيت را به پرستيدن شيوا داده بود، زيرا که مي خواست تمامي سرزمين هند را تسخير کند از اينروي توجه به خدايان هندي را جهت جلب حمايت هاي مردم اين سرزمين ضروري مي دانست. اما پس از وي کانيشکاي اول که توانست ساختمان معبد سرخ کوتل را به اتمام برساند، توجه به مذاهب بلخي و ايراني را در سرلوحه سياست مذهبي خود قرار داد» 1
----------------------
1 - منبع پشین ، زهرا لطفی ، به نقل از تاريخ تمدنهاي آسياي مرکزي،ترجمه صادق ملک شهمير زادي، تهران، انتشارات وزارت خارجه، چاپ اول 1376، بخش دوم از جلد دوم، صص16-17.  .
 بیشتر معنی و اوصاف را که در باره خنگ بت و سرخ بت ارائه می دهند. همان معنی و اوصاف است که (سوریا) و همسرش  اوشس ( اوشا) در ادبیات باوری دوره ودایی دارند، مطابقت می نماید هرچند که در نبشته زهرا لطفی به نقل از منبع دیگری وجه تشابه خنگ بت و سرخ بت با (چندره) یکی دیگر از خدایان دورهء ودایی مقایسه شده است . چنانکه می نویسد:
« چنين نگارگري از بودا و بوداسف ها در مجسمه بزرگ باميان نيز تکرار شده است، با اين تفاوت که بر بالاي سر مجسمه بزرگ نقشي خاص قرار دارد که از آن به الهه ماه تعبير مي شود. اين نقش شخصي را نشان مي دهد ايستاده و شمشير و سپري بر دست که سوار بر گاري با چهار اسب بالدار است. ماه در هند با نام چندره  Chandra ياد مي شود و نمادي است از حاصلخيزي و در متون اوستايي [رويش گياهان زايش و بالش مردم، نعمت و برکت و فزوني آب به ماه بستگي دارد و تخمه ي گياهان و رويش در ماه است.] ايزد ماه که تاکيدي  بر حاصلخيزي و برکت و نعمت و نمادي از رويش و زايش مداوم است وقتي که به همراه چهار اسب سفيد بالدار نشان داده مي شود، معنايي سمبوليک از يک نجات دهنده و بشارت دهنده مي دهد که در انتهاي کالي يوگا که همان آخرالزمان بودایی است براي نجات بشر از ظلم و فساد و تباهي به زمين مي آيد[ او در حالي که سوار بر اسب سفيد است و شمشيري که چون صاعقه مي درخشد در دست دارد براي برقراري عدل و انصاف ظاهر خواهد شد.]» 1
.--------------------
1 - منبع پیشن ، زهرا لطفی به نقل از: دادور، ابوالقاسم - منصوري، الهام، درآمدي بر اسطوره ها و نمادهاي ايران و هند در عهد باستان، تهران، انتشارات کلهر، چاپ اول 1385، ص 179.
  این قلم بر علاوه چندره  سایر خدایان دوره ودایی و برهمنی را در کتاب دوم نام و ننگ بخش اول "دوره میترایی"  معرفی نموده ام که خواننده میتواند به آنجا مراجعه نماید. اینجا لازم دانسته شد که با استفاده از کتاب  اساطیر هند به معرفی سوریا و همسرش اوشس(اوشا) دو باره پرداخته شود. تا اندکی وجه تشابه روشن گردد. البته این وجه تشابه را در اوصاف سایر خدایان ودایی و برهمنی نیز میتوان دریافت.
سوریا:
« سوریا خورشید خدایی است که به تدریج بر سوتری و ویوسوت پیشی می گیرد و آنان را در خود می گیرد. سوریا در روایات دارای موی زرین و دست های طلایی و گردونه سواری است که هر بامداد بر گردونهء زرین می نیشیند و آسمان را در می نوردد. گردونهء سوریا توسط هفت مادیان و بر روایتی مادیان هفت سر کشیده می شود. او را چشم وارونا و میترا می دانند  و در این روایت در شمار آدیتیاهایی است که بر هنگام آفرینش جهان برای اندازه گیری جهان مورد کاربرد این دو خدا قرار می گیرد. سوریا در نقش سویتری آتش جاوندان آسمان ، بر انگیزانندهء انسان ، فرمانروای باد ها و آبها، جاری در همه چیزهای راکت و پویا است و خدایانی نیز بدو، نیازمند اند. حرکت سوریا بر طبق قانونی ازلی انجام می گیرد و نبات و استواری زمین  و آسمان در وجود آو نهفته است. او را چون ایندرا و آگنی پسر دیاووس می خوانند و این سه پسر از کهن ترین خدایان سه گانهء عصر ودایی است. و توجه به خدایان سه گانه شاید متأثر از حالات خورشید در آسمان و خورشید خدایان است سرانجام در وجود سوریا جلوه گر می شوند.  اسطوره های ودایی سوریا اندک و این ویژگی شاید ناشی از بلندی مقام و بی نیازی او به تعریف و تفسیر است. در اسطوره کهن آشوین پسران سوریا و حوری آسمانی است که به حیات مادیان نمایان می شود و بدین دلیل آشوینی نام می گیرد. سومه یا چندره نیز یکی دیگر از پسران سوریا و در این روایت سوریا خوراک آسمانی و نیرو بخش خدایان و موجودات زنده است. در این روایت سوریا ، سومه یا چندره را به کمال میرساند و پس از کامل شدند ( ماه بدر) بتدریج توسط خدایان مصرف و سوریا دیگر بار کار خود را از سر می گیرد. ( و این روایت تفسیر اسطوره یی بر حالات مختلف ماه است ) .
اوشس ( اوشا ) :
    اوشس یعنی بامداد، مشهور ترین خدا بانو و الهام بخش زیبا ترین سرود های ودایی است. در این سرود ها اوشا در جامعهء سرخ فام با حاشیه زرین و چون عروس با وقار یا زن زیبا که زیبایی او هر بامداد به هنگام پدرود با شوهر خویش فزونی می گیرد تصویر می شود.  اوشا ازلی و پیوسته جوان ، نفس بخش همهء موجودات ، بیدار کنندهء  خفتگان از خواب مرگ مانند ، برانگیزانندهء پرندگان در آشیانه ها و مردان در خانه ها و روان سازندهء انان به کار موظف روزانه است. اوشا برای انسان فرا دست و فرودست پدید آورندهء ثروت ، برکت بخش زمین و با آنکه خود پیوسته جوان است نمادگذر عمر بر انسانها است. اوشا دختر دیاووس و خواهر آگنی و چون او در آسمان، ابر ها و زمین دارای تولد سه گانه و پیوند دهندهء آسمان و زمین است. نیز اوشس را خواهری آدیتیا ها ، یا همسر سوریا می دانند و گردونهء او چون سوریا رخشان و حمل کننده گان آن هفت ماده گاو سرخ فام اند.» 1
------------------
1 - ورونیکا ایونس، اساطیر هند، ترجمهء باجلان فرخی ،، چاپ گلشن ، سال 1373، تهران، ص 31 - 32 
 از سوی دیگر میدانیم که پیوند تنگاتنگ میان خدایان ودایی و میترایی وزرتشتی وجود دارد. که هرکدام ایشان در زمان خویش و ذات خویش تجلیِ خداوند بزرگ و یکتا می باشد. بنا برآن سراغ خنگ بت و سرخ بت را همچنان میتوان دریزدان و امشاسپندان آیین زرتشتی نیز گرفت. این قلم در همین کتاب راجع به ایزد بانوان و امشاسپندان زرتشتی و در بخش اول کتاب دوم نام و ننگ راجع به خدایان دوره میترایی مفصلاً بحث نموده ام.
بانو زهرا لطفی در نخستین کلام خویش در نوشتهء زیر عنوان:
  {مجسمه هاي باميان؛ نگارگري و پيکرتراشي بودايي}می نویسد:    
                                             
   « سرخ بت و خنگ بت، سالهاست که در هيئت دو محبوب افسانه اي در دل اشعار شاعران جاي گرفته اند، علاوه بر اينکه در اساطير خنگ بت، نماد ايزد آناهيتا و سرخ بت، نماد ايزد بهرام ياد شده است.
 وقتي که از دل اساطير مجسمه هاي باميان به واقعيت تاريخي آن نگريسته شود، نماد محبوبه هاي شاعران و قصه پردازان رنگ مي بازد. اينجاست که مي شود به راحتي مشاهده کرد چگونه واقعيت هاي تاريخي يک سرزمين سر از افسانه پردازي هاي تخيلي در مي آورد. بت هاي باميان نه نمادي از دو دل داده که نمادي از غناي فرهنگ و تمدن اين سرزمين در گذشته هاي تاريخي اش بوده است » 1
-----------------------
1 - منبع پیشین ، زهرا لطفی، سایت پژوهشسرای تاریخ افغانستان
  از جانب دیگرخبری  در سایت [شاهمامه]  جلب نظر نمود که به نا درست بخش از آثار نوشتاری را که کاوشگران پیدا نموده اند بنام ( سوترا) آن را مربوط به احکام شرعی بودا دانسته اند . این گزارش چنین تهیه گردیده است:
« کاوشگران احکام شرعی دین بودا را در خرابه هی بت های بودای بامیان پیدا کردند.
بخشی از احکام شرعی آیین بودایی ( سوترا) توسط محقیقن در خرابه های مجسمه های بودا که توسط رژیم طالبان تخریب شدند در بامیان بدست آمد. تیم محققان شورای بین الملی بنا و محوطه ها ایکوموس  Icomos  در ماه جولای 2006 بقایای احکام شرعی (سوترا) را در خرابه های یکی از بودا ها پیدا کردند، تا به حال در ژاپن اسناد متعددی از داخل بودا ها بدست آمده است (؟) 
 این سوترا "احکام" با حروف گلیلگیت، بامیان نوع یک  خط است که در مناطق شمالی هند، پاکستان و افغانستان مورد استفاده بوده اند نوشته اند. ... بخش بدست آمده مربوط به ابتدایی یک حکم شرعی سوترا است که در مورد اصول عقاید بودیسم است که می گوید " همه چیز فانی " است به گفته کاوشگران این تیم این قوانین بر روی تکه های پوست درختی موسوم به "قان" نوشته و همراه با گلوله های گلی که احتمالاً سمبل استخوان های بودا است در بین پارچه ای پیدا کردند .
خبر گزاری کیودو چاپان» 1
----------------------
سایت شاهمامه و  بر گرفته شده از سایت خشت و خورشید.
این بود متن مختصر شدهء خبر. اکنون ما کاری به این نداریم که گردانندهء سایت شاهمامه و خشت و خورشید به چه مقدار از اصول و آیین بودایی با خبر بوده و به چه پیمانه تاریخ ادیان هند را مطالعه کرده کرده اند.  فقط گفتنی است که "سوترا"  مربوط بودیسم نیست . برای روشن شدن معنی "سوترا"مراجعه می کنیم به یک منع تحقیقی معتبرکه می نویسد: 
« سوترا ها :
 کلیه کتب مقدسی که بدانها اشاره شد، به اضافهء اوپانیشاد ها که در فصل جدا بررسی خواهد شد، جزء گروه نوشته های شروتی یا منزل آمده اند. برای حفظ این آثار و نیز برای استعمال و بکار بستن دقیق آنان ، به نظر ضروری آمد که نوشته های دیگری بنگارند که شامل سوره های بسیار کوتاهء " sutra" باشد و مراسم عبادی را به ایجاز و اختصار هر چه تمام تر بیان کند. این آثار بدین قرار اند :
1 - "شراوتاسوترا" یعنی سوتراهایی که مبنی بر"شروتی" [ وحی ) هستند و خلاصه و زبدهء مطالب مربوط به آیین نیایش و قربانی را بیان می کند.
2 - "سمارتاسوترا" که مربوط به سمریتی است یعنی احدایث و روایات یا آثاریکه مبداء انسانی دارند و قیام به شروتی هستند.
" سمارتا سوترا به شرح زیر است:
الف - " گریهاسوترا" که مربوط به مراسم نگهداری آتش خانوادگی و انجام دادن آداب نیایش صاحب خانه و همسرش جهت خفظ منافع معنوی و مادی خانواده است. این مراسم مربوط به اجرای پنج قربانی روزانه است.
 ب - "دارماسوتر" یعنی امور مربوط به " دارما"  یا وظیفه ، " ناموس" ، "شریعت" ، " نظام اخلاقی" . این اثر وظایف دینی و مذهبی افراد را تعین می کند . 
ت - " شولواسوترا" شولوا یعنی اندازه گیری. در این رساله فنون هندسی برای ساختن محراب آتش و قربانی ذکر شده است. » 1
------------------
1 - داریوش شایگان، ادیان و مکتب های فلسفی هند، چاپ موسسه انتشارت امیر کبیر ، سال 1346 تهران، ج 1 ص 47 - 48 
بحث "سوترا" ها بحث کلانی است که ما نمی توانیم مفصلاٌ آن را به بررسی بگیریم . عزیزان که میخواهند وارد این مبحث شوند بهتر است به کتاب ادیان و مکتبهای فلسفی هند اثر داریوش شایگان مراجعه نمایند.
از مباحث  که در رابطه به "سوترا" به عمل آمده این اصل هویدا می گردد که سوترا ها مجموعهء از کتاب مقدس آیین ودایی می باشد، که بنام ودا ها یاد می گردد.« ودا عبارت اند از: ( ریگ ودا) ( یاجور ودا) ( ساما ودا) ( آتهارواودا) هر ( ودا) به دو گروه ( سامهیتا) یعنی مجموعه سرود ها ( mantras ) و ( براهماناها)  که شامل تفاسیر سرود های "ودا" است تقسیم  شده است . هر برهمانا از سوی دیگر بدو گروه "آرانیاکا"  که مربوط به عبادت و نیایش و مناجات است و "اوپانیشاد" که مربوط به حکمت الهی و طریق وصول به معرفت ایزدی است تقسیم شده است... » 1
----------------------
1 - همانجا ، ج 1 ص 44 
 به مجموعه سوترا ها از سوی دانشمندان و علمای دینی هند تا اواخر قرن سوم میلادی با استفاده از کتب مقدسه ودایی افزوده می شده است ، بدین معنی که در هر دوره کتب مقدسه ودایی را تفسیر و تأویل می نمودند و مطابق فهم عامه می ساختند و شامل سوترا ها می شد. زمانی که بودا ظهور می نماید . او از شصت و دو مکتب غیر متشرع و ملحد نام می برد که به گمان اغلب منظورش از کتاب مقدسهء پیش از خودش بوده است . با آنکه  خود پرورده همین مکاتب به شما می آید.
داریوش شایگان می نویسد:
« تعین  دقیق تاریخ پیدایش این مکاتب کاری است بسیار دشوار، قدر مسلم این است که نخستین کوشش برای تفحص در ماهیات اشیاء  و کائنات برای اولین بار در " اوپانیشاد" ها ظاهر شد ، ولی بدون تردید، در محافل خارج از نظام برهمنی نیز این روحیهء تحقیق و تتبع طلوع کرده بود. بودا صحبت از شصت و دو مکتب غیر متشرع و ملحد می کند که در آن هنگام موجود بوده است. احتمال می رود که فلسفهء هندو از میان عرفا و سرایندگان "اوپانیشاد ها" بر خاسته باشد که برای رد و انتقاد عقاید ملاحده به مباحثات و مجادلات فلسفی تن در می داند و می کوشیدند معتقدات غیر برهمنی را در هم بکوبند» 1
----------------------
همانجا ، ص 436 
باید گفت که اوپانیشاد ها خود یک بحث دیگریست و اوپانیشاد ها بطور کامل آثار مذهبی قبل از بودا می باشد . مجموعه اوپانیشاد ها در حدود 200 اوپانیشاد است. ، کهنترین گروه اوپانیشاد ها را شش رساله خوانده اند که به نثر  نوشته شده است.  و گروه دوم منظوم است همچنان  سایر اوپانیشاد ها را به دسته های مختلف تقسیم نموده اند.
در رابطه به آیین اوپانیشاد ها نوشته شده است که :
«  اولین و اصلی که اساس و بنیاد کلیهء  تعلیمات "اوپانیشاد ها" است همانندی محض وپیوستگی دو اصل  فلسفی یعنی آتمان  و برهمن است. جریان دیگر مبحث وحدت وجود است .
جریان سوم اشاره به مفهوم یک نوع آفریننده و پروردگار بزرگ و بی همتا است که جهان تحت فرمانروایی و استیلای اوست.
اولین ترجمهء" اوپانیشاد"  به  فارسی  توسط شاهزاده داراشکوه فرزند ارشد شاه جهان در سال 1656 م تحت عنوان "سِراکبر"  صورت گرفته است.
داراشکوه همواره کوشیده که  مفاهیم مهم فلسفی هند را در قالب تصوف  اسلامی در آورد و وحدت و یگانگی این دو سنت بزرگ را به اثبات برساند این روش عرفان تطبیقی  داراشکوه دز مان او نوعی کفر و لا مذهبی تلقی شد. » 1
--------------------
1 - همانجا ، ص 100- 103 
به هر حال ، تفسیر و تشریح مکاتب  فلسفی و مذهبی هندی کار ما نیست.  اینجا خواسته شد تا معنی "سوتراها" بیان گردد و این نکته ثابت شود که " سوتراها" چنانکه در سایت خشت و خورشید ایرانی  از قول پژوهشگران گفته شده بخشی از احکام شرعی بودایی است، نادرست می باشد و سوترا ها قطعاً به آیین بودایی تعلق نداشته و شامل آیین ودایی و برهمنی می باشد.
بنا بر این گفته میتوانیم که پیدایش سوترا ها در بامیان به معنی این است که ودا ها ، به شمول هر چهار بخش آن و اوپانیشاد ها  که همه را سوتراها می نامند ، در کشور ما موجود بوده و بخشی از  شخصیت و اندیشه راهم در دوره میترایی و نیز در دورهء اهورایی  وتا چند قرن بس از تجاوز اعراب مسلمان به خاک ما ، تشکیل میداده است. از جانب دیگر حضور این سوترا ها بیانگر این واقعیت است که مجسمه های بامیان تعلق به بودا ندارند.
اعراب خنگ بت و سرخ بت را همانندی می دهند با بت های لات و منات. ما از این منابع در بالا یاد کرده ایم.
لات و منات هم ،  یکی زن و دیگری مرد است . در باره لات و منات که گفته می شود که :
   « در پانتئون جاهلى ،اللّه خدايى بزرگ به شمار مى‏آمد اما نه يكتا بود و نه‏بى‏همتا.خدايان ديگر نيز در رديف او بيش و كم پرستش مى‏شدند.از جمله،وجود لات،منات و عزّى كه قريش آنها را دختران خدا مى‏شمردند مورد پرستش خاص آنها بود.لات ظاهرا خداى شمس بود و مادر خدايان به شمار مى‏آمد.معبدش نزديك طائف‏قرار داشت و لات در آنجا به صورت سنگى سفيد پرستش مى‏شد.منات خداى سرنوشت وعلى الخصوص پروردگار مرگ و اجل بود. معبدش هم بين مكه و مدينه بود در محلى‏به نام قديد نزديك دريا و آن را به صورت سنگى سياه مى‏پرستيدند.عزى هم خداى‏زهره بود و معبدش در محلى بود به نام وادى نخله بين طائف و مكه.اين خدايان‏البته اختصاص به قريش نداشتند اما قريش در تعظيم آنها اهتمام خاص مى‏ورزيدند.» 1
------------------
1 - یادشت های پراکندهء این مولف از کتاب بامداد اسلام اثر داکتر حسین زرین کوب. هم چنان در رابطه به دختران الله مراجعه شود به کتاب " سیطرهء هزار و چهارصد ساله اعراب بر افغانستان"، جلد دوم از این قلم و نیز به کتاب تاریخ اعراب از فیلیب خوری حتی، و بیان الادیان تالیف ابوالمعالی محمد بن الحسین العلوی به تصحیح هاشم رضی.    
 همچنان چیزی دیگری که قابل ذکر است در رابط به این است که : {يک باستان شناس افغان ميگويد که وجود مجسمه بودای خوابيده در ولايت باميان که مزين با طلا است، حتمی شده است.}
  این مجسمه را به اصطلاح همان " نیروانا" یاد می نمایند.
اما واقعیت چیزی دیگری است. این مجسمه اگر موفق به پیدایی آن شوند، زیرا واقعاً موجود می باشد. اما این نه مجسمهء خوابیده بودا، بلکه این پیکرهء زنی بنام { نسرم می باشد)
در لغت نامه دهخدا به نقل از چند منبع دیگر این موضع بدین شکل نوشته  شده است که :
« نسرم نام بتی است  به صورت زنی از بتخانهء بامیان نزدیک سرخ بت و خنگ بت "برهان قاطع" ( از فرهنگ  نظام) ( از انجمن آرا) (از جهانگیری) از کوه تراشیده اند. به شکلی زنی است و از آن دو خرد تر است
( فرهنگ نظام) و او را { ستوا} هم می گویند ( برهان قاطع.
و در مورد ( ستوا) چنین نوشته شده است :
ستوا - بتی است که از سنگ تراشیده اند به شکل پیر زنی در موضع بامیان قریب خنگ بت و سرخ بت و او را " نسرم " نیز گویند. ( برهان قاطع، (انندراج) .
 اما باید گفت که این گمان نزدیک به یقین است ، نه مطلق.
از سوی دیگر از این واقعیت هم نمی توان انکار کرد که مجسمه های بودا نیز در بامیان باید موجود باشد. و برخی از مجسمه هایی یافته شده بدون تردید  مجسمه بودا نیز است. ولی خنگ بت و سرخ بت ، این عاشق و معشوق را نباید بودا گفت . بلکه بهتر است به همان خنگ بت و سرخ بت یاد کرد. این دو نام ، عاشق معشوق نماد از فرهنگ دوره هایی میترایی ، ودایی و  اهورایی سرزمین ما می باشد.
یافت سرشت و سرنوشت این دو پیکره را به نسل های آینده می گذاریم تا با استفاده از انکشافات باستانشناسی ، خاک شناسی و سنگ شناسی  به موفقیت هایی نایل آیند. همچنان قابل تذکر است که باستان شناسان خارجی  از جمله تیم فرانسوی که با جناب زمریالی طرزی مصروف کشف و تحقیق در حوزهء بامیان می باشند. میبایست با تفکر فقط ( دورهء کوشانیان) و (مذهب بودیسم) وارد عرصه کارنشوند. بلکه از تاریخ و داشته هایی دوره های ماقبل کوشانی و بودیسم در کشور ما،  نیز خود را آگاه گردانند.
خرد یار و مددگار باد.   
یادداشت ها :
در اصطلاح عوام الناس ، بودا یعنی بت می باشد. و بودیسم را بت پرستی میدانند. به همین خاطر است که برخی ها برای اینکه مردم از تاریخ آیین های خدا پرستانه مانند میترایی ودایی و اهورایی  آگاه نگردند، قصداً با تأکید به فهم و برداشت  غلط عوام الناس همه آثار و تجلیات خدایی را در دوره های پیش از بودیسم ، مربوط به همین دوره مرتبط ساخته و می سازند، این مسله یکی از تلقینات تحمیلی اعراب به شمار می آیدکه ما در همین کتاب روی آن بحث نموده ایم . اما اینجا به خاطر برخی از ملحوظات، آن موضوعات را سانسور کرده ایم.
 سوریا : در نزد عوام اسم مونث است در حالیکه سوریا یکی از خدایان نرینه می باشد.
باید خاطر نشان نمود که، اسمایی ( صلصال) و (شاهمامه) برای خنگ بت و سرخ بت ، اسمایی بی مسمی اند که در هیچ یک از لغت نامه و کتب تاریخی ذکر نیست. ( صلصال) را گِل خشک ناپخته مخلوط با ریگ  معنی نموده اند. اما شاهمامه واژهء ترکیبی است . اگر شاه را به معنی شاه یا فرمانروا بگیرم ، مامه در لغت نامه دهخدا به نقل از حاشیهء فرهنگ اسدی نخجوانی، جغد معنی گردیده است .
محال را نتوانم شنید و هزل و دروغ
که هزل کفتن کفر است در مسلمانی
سرای و قصر بزرگان طلب تو در دنیا
چو مامه چند گزینی تو جای ویرانی  .
اما "مامه" در گویش مردم ولایت پروان به ویژه پنجشیر به معنی مادر است.
خلیل الله خان خلیلی  ملک الشعرای دورهء ظاهرخانی  که خود از شهرستان پروان بوده ، باری نخست این اسم( شاهمامه و صلصال ) را در کتاب "عیاری از خراسان" ذکر کرده است. که از روی آن منبع ، جناب عنایت الله شهرانی قصه ککِ را تیار نموده و به نشر سپرده است و متن این قصه در سایت " شاهمامه" موجود است.
در این صورت شاهمامه به معنی واژه یی آن شاه جغد ها می باشد و به معنی گویش محلی شاه مادر است یا مادر شاه  است.

خلاصه تاریخ افغانستان


زمان میلادی: ۱۷۷۳ تا ۱۷۹۳ میلادی
زمان هجری: ۱۱۸۷ تا ۱۲۰۸ هجری قمری
پادشاه/رئیس جمهور: تیمورشاه
رویدادها :
۱۷۷۵ احمد شاه درانی در شهر قندهار وفات نموده و پسرش تیمور شاه به سلطنت رسید.

۱۷۷۵ پایتخت افغانستان از شهر قندهار به کابل انتقال یافت.

۱۹/۵/۱۷۹۳ تیمورشاه درانی پادشاه افغانستان در بالاحصار کابل وفات یافت.


------------------------------------------------------
زمان میلادی: ۱۷۹۳ تا ۱۸۰۱ میلادی
زمان هجری: ۱۲۰۸ تا ۱۲۱۶ هجری قمری
پادشاه/رئیس جمهور: زمان شاه
رویدادها :
۲۳/۵/۱۷۹۳ شاه زمان به حیث پادشاه افغانستان انتخاب شـد.


------------------------------------------------------
زمان میلادی: ۱۷۹۳ تا ۱۸۰۱ میلادی
زمان هجری: ۱۲۰۸ تا ۱۲۱۶ هجری قمری
پادشاه/رئیس جمهور: زمان شاه
رویدادها :
۲۳/۵/۱۷۹۳ شاه زمان به حیث پادشاه افغانستان انتخاب شـد.

------------------------------------------------------
------------------------------------------------------
زمان میلادی: ۱۸۰۱ تا ۱۸۰۳ میلادی
زمان هجری: ۱۲۱۶ تا ۱۲۱۸ هجری قمری
پادشاه/رئیس جمهور: شاه محمود
رویدادها :
۲۵/۷/۱۸۰۱ شاه محمود شاه زمان را دستگیر و او را کور نموده خود بر چوکی سلطنت تکیه زد.

------------------------------------------------------
------------------------------------------------------
زمان میلادی: ۱۸۰۳ تا ۱۸۰۹ میلادی
زمان هجری: ۱۲۱۸ تا ۱۲۲۴ هجری قمری
پادشاه/رئیس جمهور: شاه شجاع
رویدادها :
۱۳/۷/۱۸۰۳ شاه شجاع به کابل رسید و خود را پادشاه مشروع افغانستان اعلان نمود.

۱۷/۶/۱۸۰۹ معاهده سه فقره‌ای دوستی بین شاه شجاع و مونت استورات الفنستن نماینده وقت بریتانیا در پیشاور به امضا رسید.

۳/۲/۱۸۱۰ شاه شجاع از افغانستان فرار کرده و خویش را تسلیم رنجیت سنگ حکمران وقت پنجاب نمود.

------------------------------------------------------
------------------------------------------------------
زمان میلادی: ۱۸۰۹ تا ۱۸۱۸میلادی
زمان هجری: ۱۲۲۴ تا ۱۲۳۳ هجری قمری
پادشاه/رئیس جمهور: شاه محمود
رویدادها :
۱۸۱۸ کشته شدن وزیر فتح خان

اماکن غنی